تبلیغات
زیر پوست شهر - فاجعه در پاکدشت،فقط همین

به نام خدا

زیر پوست شهر
امروز   به وبلاگ  زیر پوست شهر  خوش آمدید


¿فاجعه در پاکدشت،فقط همین
دوشنبه 11 تیر 1386
جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵

عذاب وجدان گرفتم.عذاب وجدان از اینکه خبرنگاررم و اینقدر سطحی نگر.

اگه اسم من خبرنگاره چرا تا حالا به خودم این زحمت ندادم که ببینم تو چند قدمی شهری که هر لحظه ازش ایراد می گیرم چی می گذره .

دیروز پاکدشت بودم آخر فاجعه بود،نه از اون فاجعه هایی که توی تهران می گیم.حالا که فکر می کنم می بینم تهران بهشته و من چه خبرنگار قدرنشناسی هستم که به شهردار و شوراهایی که یه قدم پاشون رو کج می ذارن این قدر بد می گم

می دونم دارم پرت و پلا می نویسم .اونقدر حالم بده از دیشب که  از پاکدشت اومدم قلب درد شدیدی گرفتم.از بس حرص خوردم

باورتون نمی شه اونجا با یه شهر فاجعه زده هیچ فرقی نداشت.

اصلاًفاجعه زیر پوستش تورم کرده بود.

تنها شهر فقر نبود.شهر توهین بود.شهر دزدی مسوولانش .شهر صورت سیلی خورده مردمش.

اونقدر  مردم نجابت داشتن که حالم بهم می زد.

به مردمش می گم چرا صداتون در نمی یاد می گن خانوم جون ما که قدرت نداریم.اونها رییسن ما کارگر و فقیر

به یه بچه گفتم تا حالا به شهردارت گفتی چرا این جا یه وسیله بازی ندارین،خنده تلخی کرد و گفت دو تا سرسه توی زمین خاکی برامون گذاشتن،توی خاک محکم نبود هی می افتاد توی سرمون،بابای یکیمون زنگ زد شهرداری بیاد محکمش کنه،اومودن سرسره را که تنها اسباب بازیمون بود،بردند.

فاجعه یعنی سکوت.ظلم ببینی نتونی داد بزنی .داد هم نه حتی نتونی حرف بزنی

مردم اونجا بدبخت و فقیر نبودند،یه مشت شهروند ساده و قانع بودند که خدا رو شکر می کردند دولت بهشون آب داده،برق داده.آبی که از هر آب گلالودی،گلالوده تر بود!

ول برق دو ماه یه خونه که تنها دو اتاق داشتیعنی تنها دو لامپ،یه یخچال،دو تا لامپ دستشویی و یه تلویزیون که به خاطر کمتر شدن پول برق دو هفته خاموش بود.اتو نبود،ضبط نبود،فریزر نبود،و هزارتا نبود دیگه.پول برق چهل هزار تومان.بابای خونه خون همه بچه هاش به شیش کرده بود که شب زود بخوابن تا پول برق نیاد.

گفتم اعتراض نکردید.گفت گفتن مصرف کردید.اولین بار نیست همیشه همین قدر می یاد.پول ندارم.باید مصرفم کم شه همه لامپ ها رو خاموش می کنیم!همه یعنی همون چار تا لامپ.

پس خدا کجاست؟

حالم بده نمی تونم ادامه بدم.بغض گلوم بسته.خیلی حرف برای گفتن دارم.می خام بگم .آروم تر که شدم ادامه می دم

نوشته شده در جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵ و ساعت 19:10 توسط : صبا آذرپیک

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 05:07 ق.ظ توسط : saba azarpeik
ویرایش شده در - و ساعت -